
آرمان دوان دوان نزدیک شد و خودش را پرتاب کرد بین پلاستیک های زباله که توی یک کوچه باریک روی هم انباشته شده بودند. بعد از چند ثانیه صدای پای چند نفر که با سرعت می دویدند آمد. صدای پاها متوقف شد و صدایی شنیده شد؛ کسی گفت: "فکر کنم از این طرف رفت، شما دوتا همینجا رو بگردید. ما میری» اونطرفی!"
آرمان فهمید دو نفر در آنجا مانده و دنبالش خواهند گشت، توی زباله ها دراز کشیده و نفسش را حبس کرده بود.
پاها توی کوچه ی تنگ و تاریک این طرف و آن طرف می رفتند و با هم حرف می زدند...
- این بچه های دزد دیگه شورش رو در آوردن. تو این نصف شبی نون چرا دزدیده. مگه دستم بهش نرسه، داره وقتمو تلف میکنه.
- من که دلم واسشون میسوزه، واسه یه وعده غذا باید کلی گشنگی بکشن، منتظر بمونن، یه نون بدزدن و کلی فرار کنن تا بتونن دلی از عذا در بیارن، که اونم ما نمیزاریم.
- واسه یه همچین مشکلاتی یه جایی هست به اسم نوانخانه... دیگه لازم نیست حق من و تو رو بدزدن و وقتمونو هدر بدن.
- شنیدم اونجا از زندان وحتشناک تره! غذاهای کثیف و بدمزه، جای خواب بدبو و سرد، آدمای سخت گیر...
- من شنیدم ازشون خیلی سخت کار می کشن... [سپس پچ پچ کنان گفت] :"حتی شنیدم بعضی هاشون رو که از زیر کار در میرن به طرز وحتشناکی شکنجه می کنن...
در همین حین ناگهان آسمان روشن و تاریک شد و لحظه ای بعد غرش مهیبی کرد، که مو بر تن آدم سیخ می شد. سپس باران شدیدی شروع به بارش کرد.

- این دیگه چه موقعشه؟ توی اون پلاستیکا رو هم بگرد زود بریم یخ زدم.
- من که به خاطر نون یه نفر دیگه دستمو به آشغال نمیزنم. خودت بگرد.
یکی از آنها به طرف زباله ها رفت. آرمان هنوز بی حرکت زیر آنها خوابیده بود و داشت از سرما یخ میزد؛ تنها آرزویش در آن لحظه این بود که آن دو نفر از آنجا بروند و از این وضعیت نجات پیدا کند. مرد پلاستیک را بلند کرد، و حتی با اینکه کفش آرمان را، که کثیف و پاره پاره بود دید اما بخاطر اینکه تنها فکر او هم نجات پیدا کردن از این وضعیت بود، و سرما و باران باعث شده بود فراموش کند چرا در این موقعیت است و چرا کیسه ی زباله در دست دارد، آن را رها کرد.
- بزن بریم، مردم از سرما!
این را مردی که پلاستیک را در دست داشته بود گفت. سپس هر دو مرد دوان دوان رفتند و از آنجا دور شدند.
دیگر بجز صدای ضربات باران و هر از گاهی رعد و برق چیز دیگری به گوش نمیر سید. آرمان از زیر پلاستیک ها بیرون آمد. تکه نانی که قاپ زده بود را هنوز توی دستش محکم گرفته بود، اما این نان، همان نانی نبود که انتظارش می رفت، کاملاً خیس شده بود و بوی بد زباله گرفته بود. اما برای کسی که با مشقت یک تکه نان بدست آورده و کلی بخاطر از دست ندادنش زحمت زیادی کشیده و دیگر گرسنگی نائی برایش نگذاشته است، همین کافی بود. نان خیس را خورد و بلند شد.

با ترس و لرز که نکند مردان برگردند، چند تکه کارتن پیدا کرد، روی خودش کشید و در گوشه ای زیر تازیانه های بی رحم باران، خوابید.