Tokio Hotel

بازگشت   Tokio Hotel > گفت گوی آزاد > گفت گوی آزاد > مقالات ، کتاب

پاسخ
 
ابزارهاي تاپيک نحوه نمايش
قديمي 01-26-2009, 11:06 PM   #1
HUNT3R
دوست صمیمی
 
آواتار HUNT3R
 
تاريخ عضويت: Jan 2009
محل سكونت: Neverland
پست ها: 716
ارسال پيغام Yahoo به HUNT3R
Post محافظین vs بیگانگان

داستانی رو که میخایم شروع کنیم اسمش محافظین علیه بیگانگانه، داستان یه سری بچه ی معمولی -- خود ماها-- که دست سرنوشت اون ها رو به هم میرسونه و متوجه میشن اگه در کنار هم باشن میتونن کارهای خارق العاده کنن و به یه وظیفه ی بزرگ میرسن و اون نجات زمین از بیگانه هاست.
البته این تمپلت کلی داستانه فراز و نشیب زیاد داره. تقاضام اینه که تو پست اولتون هرکدومتون به معرفی شخصیت خودش بپردازه و اونطوری که میخاد سیر بشه رو مشخص کنه
اسم من آرمان هست، و اسم شخصیتمم آرمانه. من خواستم از یه بچه مایه دار شروع کنم، ولی نخواستم! هرکس از هرجا که میخاد میتونه شخصیتش رو شروع کنه، وقتی همه (محافظین) معرفی شدن به هم پیوندشون میدیم. هر کس که میخاد توی بیگانه ها باشه هم از سیاره خودشون شروع کنه و با هم پیوند بخورند هر طور که خواستن.
مصور کردن داستان رو خودم به عهده میگیرم، اما هرکس بتونه کمک کنه لطف میکنه.
داستان از اینجا شروع میشه که...
HUNT3R آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-26-2009, 11:14 PM   #2
HUNT3R
دوست صمیمی
 
آواتار HUNT3R
 
تاريخ عضويت: Jan 2009
محل سكونت: Neverland
پست ها: 716
ارسال پيغام Yahoo به HUNT3R
پيش فرض


آرمان دوان دوان نزدیک شد و خودش را پرتاب کرد بین پلاستیک های زباله که توی یک کوچه باریک روی هم انباشته شده بودند. بعد از چند ثانیه صدای پای چند نفر که با سرعت می دویدند آمد. صدای پاها متوقف شد و صدایی شنیده شد؛ کسی گفت: "فکر کنم از این طرف رفت، شما دوتا همینجا رو بگردید. ما میری» اونطرفی!"
آرمان فهمید دو نفر در آنجا مانده و دنبالش خواهند گشت، توی زباله ها دراز کشیده و نفسش را حبس کرده بود.
پاها توی کوچه ی تنگ و تاریک این طرف و آن طرف می رفتند و با هم حرف می زدند...
- این بچه های دزد دیگه شورش رو در آوردن. تو این نصف شبی نون چرا دزدیده. مگه دستم بهش نرسه، داره وقتمو تلف میکنه.
- من که دلم واسشون میسوزه، واسه یه وعده غذا باید کلی گشنگی بکشن، منتظر بمونن، یه نون بدزدن و کلی فرار کنن تا بتونن دلی از عذا در بیارن، که اونم ما نمیزاریم.
- واسه یه همچین مشکلاتی یه جایی هست به اسم نوانخانه... دیگه لازم نیست حق من و تو رو بدزدن و وقتمونو هدر بدن.
- شنیدم اونجا از زندان وحتشناک تره! غذاهای کثیف و بدمزه، جای خواب بدبو و سرد، آدمای سخت گیر...
- من شنیدم ازشون خیلی سخت کار می کشن... [سپس پچ پچ کنان گفت] :"حتی شنیدم بعضی هاشون رو که از زیر کار در میرن به طرز وحتشناکی شکنجه می کنن...
در همین حین ناگهان آسمان روشن و تاریک شد و لحظه ای بعد غرش مهیبی کرد، که مو بر تن آدم سیخ می شد. سپس باران شدیدی شروع به بارش کرد.

- این دیگه چه موقعشه؟ توی اون پلاستیکا رو هم بگرد زود بریم یخ زدم.
- من که به خاطر نون یه نفر دیگه دستمو به آشغال نمیزنم. خودت بگرد.
یکی از آنها به طرف زباله ها رفت. آرمان هنوز بی حرکت زیر آنها خوابیده بود و داشت از سرما یخ میزد؛ تنها آرزویش در آن لحظه این بود که آن دو نفر از آنجا بروند و از این وضعیت نجات پیدا کند. مرد پلاستیک را بلند کرد، و حتی با اینکه کفش آرمان را، که کثیف و پاره پاره بود دید اما بخاطر اینکه تنها فکر او هم نجات پیدا کردن از این وضعیت بود، و سرما و باران باعث شده بود فراموش کند چرا در این موقعیت است و چرا کیسه ی زباله در دست دارد، آن را رها کرد.
- بزن بریم، مردم از سرما!
این را مردی که پلاستیک را در دست داشته بود گفت. سپس هر دو مرد دوان دوان رفتند و از آنجا دور شدند.
دیگر بجز صدای ضربات باران و هر از گاهی رعد و برق چیز دیگری به گوش نمیر سید. آرمان از زیر پلاستیک ها بیرون آمد. تکه نانی که قاپ زده بود را هنوز توی دستش محکم گرفته بود، اما این نان، همان نانی نبود که انتظارش می رفت، کاملاً خیس شده بود و بوی بد زباله گرفته بود. اما برای کسی که با مشقت یک تکه نان بدست آورده و کلی بخاطر از دست ندادنش زحمت زیادی کشیده و دیگر گرسنگی نائی برایش نگذاشته است، همین کافی بود. نان خیس را خورد و بلند شد.

با ترس و لرز که نکند مردان برگردند، چند تکه کارتن پیدا کرد، روی خودش کشید و در گوشه ای زیر تازیانه های بی رحم باران، خوابید.
HUNT3R آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-27-2009, 04:39 PM   #3
banafshe
دوست اشنا
 
آواتار banafshe
 
تاريخ عضويت: Dec 2008
محل سكونت: کرمان
پست ها: 965
ارسال پيغام Yahoo به banafshe
پيش فرض

من میخوام نقش یه دختر باشم که پدر و مادرشو بیگانگان زیر شکنجه کشتن و این دختر از نوانخانه فرار کرده و الان جایی رو نداره و گدایی میکنه تا پول بدست بیاره و گاهی اوقات هم جیب مردم رو میزنه و کیف پولشون رو برمیداره...........
__________________

banafshe آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-27-2009, 09:58 PM   #4
Bill Kaulitz
Administer
 
آواتار Bill Kaulitz
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: تهران- مرزدارن
پست ها: 4,129
ارسال پيغام Yahoo به Bill Kaulitz
پيش فرض

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله banafshe نمايش پست
من میخوام نقش یه دختر باشم که پدر و مادرشو بیگانگان زیر شکنجه کشتن و این دختر از نوانخانه فرار کرده و الان جایی رو نداره و گدایی میکنه تا پول بدست بیاره و گاهی اوقات هم جیب مردم رو میزنه و کیف پولشون رو برمیداره...........

من هم دوست دارم نقش یک پسر باشم که تمام زندگیش سعی کرده از پدرش بهتر و موفق باشه
__________________
dont try to change me because you have to change your mind
make your choice
Bill Kaulitz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 03:53 AM   #5
HUNT3R
دوست صمیمی
 
آواتار HUNT3R
 
تاريخ عضويت: Jan 2009
محل سكونت: Neverland
پست ها: 716
ارسال پيغام Yahoo به HUNT3R
Exclamation

.................................................. .................................................. .
.................................... گروه تکمیل شد ...........................................
...............................بقیه به بیگانگان ملحق بشن................................
..........................................تشکر فراوان...................................... .....
.................................................. .................................................. .
HUNT3R آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 02:30 PM   #6
The Punisher
دوست جدید
 
آواتار The Punisher
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: Hell
پست ها: 595
ارسال پيغام Yahoo به The Punisher
پيش فرض

سلام.... این شخصیت من و داستان من ....


یه پسر به اسم نامعلوم که بیگانگان عشقشو دزدیدند و کشتند .... و الان خون انقام چشاشو گرفته ولی تنهایی کاری ازش بر نمیاد و داره دنبال چند تا دوست می گرده تا اینکه انتقام عشقشو بگیره....ولی هر بار که می خواد با کسی در این مورد حرف بزنه بغضش می ترکه و ساعتها گریه می کنه ... الان هم بسیار سرشکسته و نا امید هست...
__________________
Leave Me Alone

www.GreatDead.com




The Punisher آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 03:03 PM   #7
banafshe
دوست اشنا
 
آواتار banafshe
 
تاريخ عضويت: Dec 2008
محل سكونت: کرمان
پست ها: 965
ارسال پيغام Yahoo به banafshe
پيش فرض

این دختر اسمش "بنفشه" هستش ولی چون رفتار پسرونه داره بهش میگن "بنی".
حالا روز اشنایی با ارمان............
بنی پشت یه دیوار پناه گرفته بود مدت ها بود که یه زن پولدار رو زیر نظر گرفته بود که همیشه با کیف پر از پول به مغازه ی لباس فروشی میرفت.... بنی از این جور زن ها که همیشه به فکر مدل لباس عوض کردن هستن اصلا خوشش نمیومد.....
پیش خودش میگفت:این بار دیگه فرصت خوبیه همه جا خلوته وقتی اومد بیرون میرم طرفش و کیفش رو میدزدم و سریع فرار میکنم و اون زن با اون کفش های پاشنه بلند حتی نمیتونه یه کوچه هم دنبال من بکنه....در همین فکر بود که اون زن
در حالی که داشت زیپ کیفش رو میبست از مغازه خارج شد و به راه افتاد....
بنی خیلی سریع به طرفش رفت و با یه حرکت تند کیف اون زن رو گرفت و فرار کرد به سرعت می دوید و فقط صدای فریاد اون زن رو میشنید که میگفت این بچه ی دزد رو بگیرید......
بنی وقتی که کاملا حس کرد که کسی به دنبالش نیست به طرف کوچه ای رفت که پر از زباله و کیسه زباله بود و در انجا پناه گرفت تا نفسی تازه کنه....
او کیف را محکم به خودش چسبانده بود و همیشه این عقیده را داشت که این پول هایی که از ثروتمندان دزدی میکنه حق خودش و سایر بچه های اواره و گرسنه است...
کمی که اروم شد اطرافش رو نگاه کرد و یکباره چشمش به پسری افتاد که زیر کارتون دراز کشیده..............
__________________

banafshe آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 03:16 PM   #8
HUNT3R
دوست صمیمی
 
آواتار HUNT3R
 
تاريخ عضويت: Jan 2009
محل سكونت: Neverland
پست ها: 716
ارسال پيغام Yahoo به HUNT3R
پيش فرض


"بنی" برای غذا تنها چیزی که گیر آورده بود یک تکه نان بود که از توی سطل زباله پیدا کرده بود، که آنقدر بوی بد میداد که مجبور بود نفسش را حبس کند تا بتواند آن را حتی به صورتش نزدیک کند. دیگر نیمه های شب شده بود، و کسی که غذای زیادی گیرش نمی آید، باید صبر کند تا به اوج گرسنگی برسد سپس تنها تکه ی غذایش را بخورد. و آن زمان، نیمه شب قبل از خواب بود.
نان را از جیب کت پاره پاره اش در آورد و همینطور که داشت آشغالها را از رویش پاک میکرد، نور شدیدی در آسمان پدیدار شد، آسمان لحظه ای مثل روز روشن شد، در پس آن غرش مهیبی از آسمان آمد، و سپس مهلک ترین باران تمام دوران شروع به بارش کرد.
خواست شروع کند و شامش را بخورد که چشمش به پسربچه افتاد،که مظلومانه زیر کارتن ها خوابیده بود، جلو رفت و گفت:« تو کی هستی؟»
- خودت کی هستی؟
- من اول سوال کردم.
- ...
- اگه جواب ندی می زنم تو سرت.
- اسمم "آرمانه". و تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی.
- یکم که باهام آشنا بشی میفهمی حق دارم!
- نخیر نداری!
- چرا دارم!
- مگه تو کی هستی؟ ها؟ چه فرقی با من داری؟ تو از آسمون اومدی؟
- گرسنت نیست؟ من یه نون دارم.
- خودم تازه یه دونه خوردم. دستت درد نکنه.
- شبا کجا می خوابی؟
- همینجا!
- منم میخام بخوابم.
- آره یه مقوا واسه خودت پیدا کن.
- نه! تو یه مقوا واسه خودت پیدا کن. من یکی پیدا کردم.
- آرزو میکنم فردا که بیدار شدم رفته باشی، زورگو!

در این زمان ناگهان صدای غرش وحشتناکی از آسمان آمد و همه جا روشن شد، خیلی روشن، انقدر که انگار تمام زمین، نه، تمام کهکشان رنگش پرید، برای چند ثانیه همه جا سفید بود و هیچ چیز بجز نور معلوم نبود.
ناگهان "بنی" جیغ کشید و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن.
"آرمان" گفت: تو چت شده؟ همین الان میخواستی بزنی تو سر من، حالا داری از ترس گریه می کنی؟
- من ترسو نیستم.
- آره جون خودت.
- بس کن.
- هرچی تو بگی رئیس. من برم پتومو پیدا کنم.
- نه!
- ها؟
- بمون!
- اینجا که کارتن نیست. باید برم پیدا کنم.
- بیا همینو بنداز روت. من نمیخام. فقط تو رو خدا از پیشم نرو.
- از چی میترسی؟
- تو رو خدا...
- نمیخاد. تو بندازش رو خودت. منم جایی نمیرم. بگیر بخواب.
- باشه. شب بخیر.
- ...!
HUNT3R آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 05:33 PM   #9
Mahsa
( VIP )
 
آواتار Mahsa
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: Iran
پست ها: 4,596
پيش فرض

مهسا دختری با مهارتهای رزمی( شمشیر و کمان و..) از کره (Korea)

همیشه پیشونیش رو با یه دستمال زرشکی رنگ میبنده. در دورافتاده ترین مکانها به خاطر سکوتش در حال تمرکز گرفتن هست.شاید این خنده دار باشه ولی اون از نوادگان ژنرال جومونگ هست و میخواد به نبعیت از پدربزرگش تو دنیا صلح برقرار کنه.برای همین مثل اون لباس میپوشه


مهسا در حال گرفتن تمرکز در زیر بارون هست که صدای صحبت دو نفر نظر اون رو به خودش جلب میکنه...
__________________

When I look to the stars

I know just where you are

You're looking down upon me B!ll

ويرايش توسط Mahsa : 01-28-2009 در ساعت 08:26 PM.
Mahsa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2009, 06:13 PM   #10
مهشيد
دوست جدید
 
آواتار مهشيد
 
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: In the sky
پست ها: 956
پيش فرض

مهشيد دختري با آرزو هاي بزرگ
مهشيد هيچكس رو نداره چون همه ي خانوادش به دست بيگانگان كشته شدن
به جزيكي از داداشش كه پيش اونا اسيره
اون ميخاد داداششو پيدا كنه...
__________________

My love, I have tried with all my being
to grasp a form comparable to thine own
but nothing seems worthy

ويرايش توسط مهشيد : 01-28-2009 در ساعت 09:26 PM.
مهشيد آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ


كاربران در حال ديدن تاپيک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهاي تاپيک
نحوه نمايش

قوانين ارسال
شما نمي توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
شما نمي توانيد به تاپيک ها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد فايل ضميمه كنيد
شما نمي توانيد پستهاي خود را ويرايش كنيد

vB code فعال است
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
مراجعه سريع


زمان محلي شما با تنظيم GMT +3.5 هم اکنون 11:58 AM ميباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.6.7
فارسـي شـده توسـط ارمــيـا eRmia.net